مي‌خواهم نوبل ادبيات را به ايران بياورم

     مليكا گلي؛ كودكي كه در 10 سالگي 14 كتاب نوشته است

اميد توشه 
روزنامه ی تهران امروز  صفحه ی ۱۷مورخه ی  ۲۹-۱۱-۱۳۸۸

صدايش صداي دختر بچه‌اي 10 ساله است ولي وقتي حرف مي‌زند سخت است باور كني او به جاي اينكه مانند همسن و سال‌هايش عروسك بازي كند، دنيايي به بزرگي مشكلات همه بچه‌هاي دنيا داشته باشد اما دارد: «دلم مي‌خواهد همه بچه‌ها به آرزوهايشان برسند يا اينكه ديگر هيچ بچه فقيري توي دنيا نباشد. خيلي دوست دارم بچه‌هاي يتيم و معلول شاد باشند...»
همين هفته گذشته بود كه «مليكا گلي» حق‌التاليف‌هايي كه به خاطر نوشتن كتاب‌هايش گرفته بود را وقف كرد. بين شش هزار آدمي كه بين‌شان از مسئولان و مديران گرفته تا معلولان و كودكان بي‌سرپرست بودند، او همه پس‌انداز و دستمزد نويسندگي‌اش را وقف بچه‌هاي نيازمند و مجتمع كودكان بي‌سرپرست مشهد كرد. پدرش مي‌گويد: «مسئولان هم براي تقدير از اين حركت او چند سكه به عنوان هديه به او دادند اما همان جا روي سن آن سكه‌ها را هم به كودكان معلول بخشيد.»
حاج آقا كاريزنويي كه در سازمان اوقاف مشهد كار مي‌كند و از نزديك شاهد اين كار ارزشمند دخترك بوده مي‌گويد: «يك وقتي است كه فردي در كهنسالي تصميم مي‌گيرد بخشي از اموال خود را براي آباد كردن آخرتش وقف كند اما دختر 10 ساله‌اي كه تازه اول زندگي‌اش است، مي‌آيد همه چيزش را مي‌دهد يعني اتفاق قشنگي افتاده است. خانواده گلي مرفه نيستند كه بگوييم اين پول به دردش نمي‌خورد. پدرش دبير است و مادرش خانه‌دار ولي او كاري كرد تا به عنوان كم سن‌ترين واقف جهان شناخته شود.» اما پدرش، محمد گلي كه خودش هم از دور دستي بر آتش نويسندگي دارد، دوست ندارد وقفي كه دخترش انجام داده را تحت تاثير قرار دهد چون از نظر او مليكا با استعدادي كه در زمينه داستان سرايي دارد، بايد بيشتر مورد توجه قرار بگيرد. او از كلاس اول دبستان كه اولين كتابش چاپ شد تا حالا كه 10 ساله شده و توانسته 14 كتاب داستان بنويسد و چاپ كند، توانايي خود را نشان داده است. به قول پدرش مليكا كم سن‌ترين نويسنده كتاب كودكان است كه همه درآمدش را هم وقف كرده است.
تازه از مدرسه به خانه آمده است. مانند يك نويسنده با تجربه حرف مي‌زند و از وضعيت نشر انتقاد مي‌كند و از كتاب‌هايي مي‌گويد كه در دست چاپ دارد اما اگر از او بپرسيد چرا سراغ ادبيات و داستان رفته است، با همان
ته لهجه شيرينش مي‌گويد: «زبان فارسي با ادبيات غني كه دارد، هنوز نوبل نگرفته است. مي‌خواهم يك روز جايزه نوبل را ببرم و به همه دنيا بگويم ايراني‌ها چقدر با فرهنگ هستند.» البته بلافاصله اضافه مي‌كند كه ما نويسندگان خوبي داشتيم كه مي‌توانستند اين جايزه را ببرند، اما من دوست دارم يك ايراني هر چه زودتر برنده نوبل ادبيات شود. هر چه باشد او نزديك به 20 جايزه و لوح تقدير به خاطر كتاب‌هايش گرفته است و بارها روي سن رفته و با دستان كوچكش لوح‌هاي شيشه‌اي و تقديرنامه‌هاي بزرگ را گرفته است. شايد به همين دليل است كه خودش را روي سن آكادمي سلطنتي علوم سوئد تصور مي‌كند كه جايزه يك ميليون دلاري موسسه آلفرد نوبل را دريافت مي‌كند.
ولي رويا و تخيل قوي او فقط در نوشتن داستان به كمك او نمي‌آيد. مثلا در مورد اينكه مي‌خواهد چه كاره شود، باز هم همان تخيلش البته جهان بيني بزرگش است كه به چشم مي‌آيد: «دلم مي‌خواهد كاري داشته باشم كه همه من را دوست داشته باشند، خصوصا بچه‌ها خيلي لذت ببرند، حتما يك آدم نيكوكار مي‌شوم و كلي مدرسه مي‌سازم. فكرش را بكنيد، كلي بچه توي كلاس‌هايي كه من ساخته‌ام، درس مي‌خوانند. آن وقت هر كدام‌شان يك شغلي پيدا مي‌كنند، شايد هم يكي از آنها، روزي رئيس‌جمهور شود يا شهردار و شايد هم يك آدم نيكوكار ديگر، واي خداي من اين چه شغل خوبي است.»
شايد بعضي‌ها فكر كنند، چاپ و نوشتن كتاب براي رده سني كودك كار ساده‌اي باشد، اما پدرش به شوخي مي‌گويد: «من خودم نتوانستم كتابي چاپ كنم، ولي داستان‌هاي مليكا آنقدر جذاب هستند كه ناشران علاقه‌مند به چاپ آنها مي‌شوند. در هر صورت او تا امروز 14 كتاب چاپ شده دارد كه تا چند وقت ديگر تعدادشان به 20 عنوان مي‌رسد.» از كتاب‌هايش به رئيس‌جديد، ماهي مغرور، شاهزاده خانم نازك نارنجي، دوچرخه، زيباترين عروسك دنيا، ره آورد سرزمين نور، خوشگل‌تر از هميشه، خياط خياط، عروس، كلاغه به خونه‌اش نرسيد و دفعه آخر اشاره مي‌كند، اما خودش داستان «خياط خياط» را خيلي دوست دارد و پيشنهاد مي‌كند، اگر مي‌خواهيم به بچه‌ها كادويي بدهيم، بهترين چيز كتاب است.
هر چند پدر مليكا مانند يك مدير برنامه و يك مشاور خوب در كنار دخترش حضور دارد، ولي نمره‌اي كه اين كودك 10 ساله در زندگي و هنر گرفته بيست بيست است. شايد او راز موفقيت را به خوبي دريافته است و برخلاف شخصيت‌هاي كتاب «خياط خياط»، شهرتش مديون مستقيم حركت كردن به سوي هدف است، نه اينكه مانند دوقلوهاي داستانش اشتباهي به اين مسير افتاده باشد. دوقلوهاي داستان «خياط خياط» كه يكي لباس را قيچي مي‌كرد و ديگري مي‌دوخت اما نخستين لباس را كج دوختند و وقتي مشتري آمد تا لباسش را ببرد، همين كه چشمش به لباس كج افتاد، گفت: واي چه مدل جديدي!
از آن به بعد دوقلوها هر روز يك لباس اختراع مي‌كردند و اين لباس‌هاي كج وكوله و عجيب و غريب چون با همه لباس‌ها فرق داشتند، خيلي زود معروف و مشهور شدند و...