داستان کوتاه
تقريبا يک هفته از شروع مدرسه ها گذشته بود. آن روز ورزش داشتيم. بچه ها از خوشحالي کلاس را روي سرشان گذاشته بودند. معلممان وقتي آمد، گفت:
«چه خبرتونه، اگر قراره سر و صدا کنين و مزاحم بقيه کلاس ها بشين، ورزش بي ورزش!»
راستش از بس ما بچه هاي خوبي بوديم، يکهو ساکت ساکت شديم!
معلممان خنديد و گفت: «کاش براي رياضي اين قدر حر ف گوش کن بودين!»
و بعد هم گفت که ...
مي خواهد ما را گروه بندي کند. بعد نگاهي به ما بچه هاي مظلوم کرد و گفت:«حالا کي مي خواد بره واليبال!؟»
بيشتر بچه هاي کلاس دست بلند کردند.
معلممان گفت: « همه که نمي خواين واليباليست بشين!»
بعد يک چند نفري از آن ها رفتند هندبال و تنيس. من و دختري به نام منصوره که تازه به مدرسه ي ما آمده بود، هنوز هيچ رشته اي نرفته بوديم.
معلممان گفت: «مليکا تو چه رشته اي مي ري؟»
يکي از بچه ها ي شر کلاس گفت: «خانم مليکا مي ره رشته پلو!»
خانم گفت: «تکتم، مزه نريز!»
راستش يک کمي از بابايم شطرنج ياد گرفته بودم و از لج تکتم و بقيه ي بچه ها الکي گفتم:
«خانم، من شطرنج بازم!»
معلممان گفت: «چه جالب، خوبه!»
بعد خانم از من خواست که اگر منصوره دوست داره، با هم شطرنج بازي کنيم.
منصوره هم گفت: «من هم شطرنج بازي دوست دارم!»
تا بازي را شروع کردم، فهميدم که منصوره خيلي ساده است و از شطرنج فقط يک کم مي داند. ما روي ميز کنار حياط مشغول بازي بوديم که يکهو فکر بکري به سرم زد. تا ديدم خانممان جاي بچه هاي واليبال است، زود مهره ي اسبم را برداشتم و تمام مهره هاي منصوره را به هم زدم و گفتم:
«کيش و مات، باختي!»
منصوره اولش تعجب کرد. بعد گفت: «براي چي اين طوري کردي؟ مگه مي شه!؟»
گفتم: «اهه، تو پس اصلا شطرنج بلد نيستي! اين قانون اسب وحشيه! هر وقت چه اول بازي، چه آخر بازي، اسبمون وحشي بشه، حمله مي کنه و حريف کيش مات مي شه!»
بيچاره منصوره باورش شده بود. گفت: «چه جالب، اسب من هم مي تونه وحشي بشه!؟»
گفتم: «نه ديگه، فقط اسب سياه!»
راستش مهره ي سياه دست خودم بود.
همان وقت معلممان آمد و از ما خواست مهره ها را بچينيم. بعد رو به منصوره کرد و گفت:
«خوب منصوره جون، بازي کن، ببينم چه قدر بلدي!؟»
منصوره زود مهره هاي سياه را براي خودش برداشت.
خانم گفت: «فکر مي کردم مهره هاي سفيد رو دوست داري؟»
منصوره خنديد. .هنوز خانم چند حرکت نرفته بود که منصوره ي نادان، با اسبش تمام مهره هاي صفحه را به هم ريخت و گفت: «آخ جون، اجازه ما برنده شديم!»
داشتم ديوانه مي شدم. خانممان که چشمانش گرد شده بود، با تعجب به منصوره نگاه کرد بعد گفت: «حالت خوبه، اين چه کاري بود کردي!»
منصوره ذوق زده گفت:
«اجازه خانم! ببخشيد، پس شما هم قانون اسب وحشي را بلد نيستين!» بعد شروع به توضيح دادن قانون اسب وحشي کرد و گفت: «اجازه، اين قانون اسب وحشيه، هر وقت چه اول بازي، چه آخر بازي، اسبمون وحشي بشه، حمله مي کنه و حريف کيش و مات مي شه!»
خانممان گفت: «بارک ا...، اين قانونو از کجا آوردي!؟»
منصوره گفت: «خانم، امروز مليکا جون يادم داد!»
خانممون يک جوري نگاهم کرد که انگار آدم کشته ام. از خجالت سرخ سرخ شده بودم.
بعد خانممان گفت:
«آفرين مليکا، پس قانون اسب وحشيه، ها!؟ يک نمره اي بهت بدم حظ کني!»
اون روز با کلي منت کشي خانم آخرش من را بخشيد.
زنگ تفريح، منصوره ي گيج تا من را ديد، گفت:
«مليکا ناراحت نشي، اما تقصير خودته! بايد اول به خانم قانون را مي گفتي بعد به من! فکر کنم، خانم از اين که کيش مات شده ناراحت شده!»
گفتم: «منصوره جون، راستش اسب هاي من غلط بکنن دوباره وحشي بشن! تو هم مواظب اسب هايت باش و گر نه صفر مي شي، ها!»