بع بعي!                                          ملیکا گلی

تمام ماجرا از آن جا شروع شد که مامانم يک روز يک عالمه سبزي خريد و از سر صبح نشست تا سبزي ها را پاک کند. آخه قرار بود، خاله هايم روز بعد به خانه ي ما بيايند و مامانم قول داده بود، آش بپزد. راستش، آش مامان من حرف ندارد.

نزديک ظهر بود که مامانم گفت: «آخيش، بالاخره تمام شد!»

بعد مامانم سبزي ها را شست و داخل چند سبد ريخت تا آبشان برود. مامانم اصلا نمي گذاشت من دست بزنم، مي گفت:

«به جاي کمک دردسر درست مي کني!»

من تمام اين مدت با گوسسفند بازي مي کردم. راستش بابا بزرگم، يعني باباي بابام!‌ يک گوسفند خريده بود و چون جا نداشتند، توي حياط ما نگه مي داشتندش.

بعد مامانم گفت: «من مي روم يک شيشه کشک بخرم.»

گفتم: «تو روخدا، منم بيام؟»

مامانم گفت: «نه، باز اون جا پيله مي شي که بيسکويت بخر!»

گفتم: «نه، قول مي دم هيچي نگم! تازه من توي خانه تنها چکار کنم!؟»

مامانم گفت: «پس پاشو زود حاضر شو!»

من و مامانم براي خريد کشک بيرون رفتيم.

توي مغازه، سعي کردم بچه ي خوبي باشم و براي همين مامان باز هم برايم بيسکويت خريد.

توي دلم گفتم: «آخ جون، اين هم کاسبي امروز من!»

خانه که رسيديم، تا مامان خواست در را باز کند، هر کار کرد در باز نشد و به جايش صداي گوسفند بلند شد: «بع... بع... بع...»

مامان عصباني شد و گفت: «آي کيو، ببينم تو اينو نبسته بودي!؟»

راستش همان وقت فهميدم، از هول بيسکويت اصلا يادم رفته بود، طناب گوسفند را محکم ببندم!

مامان هرجوري بود، در را باز کرد. به هزار زحمت سعي کرديم وارد خانه شويم.  

تا در را باز کرديم، بع بعي دست مامانم را ليس زد. مامانم جيغ کشيد.

گفتم: «ترس نداره که!»  اما مامانم زود در را بست. بعد هم دستم را کشيد و جاي بابا بزرگم رفتيم وخواستيم که کمکمان کند.

بابا بزرگم خنديد و گفت: «هيولا  که نيست، يک گوسفند فسقليه!»

بعد هم سر تکان داد و گفت: «امان از دست شما عروس هاي نازک نارنجي!» و دوباره غش غش خنديد.

بابا بزرگم آمد. در را با هول دادن باز کرد. گوسفند هم بلند شد و توي حياط مي دويد.        بابا بزرگم گوسفند را به هزار زحمت گرفت و با طناب بست. مامانم هم جلوي بابا بزرگم هيچي نگفت. اما بعدش که بابا بزرگم رفت، مامانم گفت:

«واي به حالت مليکا، اگه بلايي سر سبزي هايم آورده باشه!»

و زود به طرف سبد سبزي هايش رفت. جايتان خالي، يک ذره سبزي توي سبد نمانده نبود اما در عوضش روي زمين پر از آشغال سبزي شده بود!

مامان گفت: «واي نه!»

مامانم دوباره بيرون رفت، تا سبزي بخرد. من هم نشستم و 2 ساعت براي بع بعي حرف زدم.

وقتي مامانم آمد، گفت: «پاشو چکار مي کني!؟»

گفتم: «مامان، خبر خوشي، اين ديگه بچه ي خوبي شده. نگاه کنين، داره سر تکون مي ده!»

اين را که گفتم، مامان گغت:

«پاشو  خدا خيرت بده، آفتاب زده به سرت! يکي اون خوب مي شه، يکي هم تو!»

مامان دوباره سبزي ها را پاک کرد و اين دفعه حسابي مواظب بوديم، بع بعي سرمان را کلاه نگذارد!